منو دسترسی

مادام دلتنگ بود...

1405/04/17 در ساعت 14:09:01

مادام عاشق قهوه بود.ساعت ها در کافه ها مینشست و به آدم ها نگاه می کرد.زنی شیرین و دوست داشتنی که از طعم تکراری و تلخ قهوه، در کافه های مختلف به سطوح آمده بود.

مادام دلتنگ بود...

مادام خاطره چندانی از روزگار کودکی‌اش در وطن مادریش، به خاطر نداشت.تنها یادگارش پسوند نام خانوادگی‌اش بود.همانند نامش شیرین بود. ساعت‌ها خودش را وقف نگهداری از گل‌هایش می‌کرد.تنها زمانی بود که چندان گذر زمان را حس نمی‌کرد. 

مادام عاشق قهوه بود.ساعت ها در کافه ها مینشست و به آدم ها نگاه می کرد.زنی شیرین و دوست داشتنی که از طعم تکراری و تلخ قهوه، در کافه های مختلف به سطوح آمده بود.

هر روز صبح،مردم را از پنجره قدی کافه پایین محل سکونتش که رو به خیابان اصلی در شیکاگو بود،تماشا می‌کرد.حرکاتشان را برانداز می‌کرد و زیر لب می‌شمرد.سریعتر از هر زمانی راه می‌رفتند.کمتر نگاهی گره می‌خورد و کمتر لبخندی به هم می‌زدند.گاهی سری به سوی پنجره کافه می‌چرخید.ساعتشان را نگاه می‌کردند و اگر اندک وقتی مانده بود، وارد کافه می‌شدند.و بعد هم سفارشی بی رغبت و نوشیدن سرسری قهوه و ادامه مسیر.

مادام دلتنگ سواحل بود.دلتنگ بخارات نرم دریا که با شوری شن ترکیب می‌شد و روی صورتش مینشست.از وقتی پایش به آمریکا رسیده بود، هیچ حس نکرده بود که به خانه رسیده.شیکاگو خط ساحلی طولانی داشت اما نه از جنس سواحل استرالیا.پر از ساختمان بود و سرد.دلش دورهمی میخواست و بودن با هم...

نظر جدید
0%

سبد خرید